پسر عزیز من
عاقل تر، باهوش تر، آگاه تر، مهربان تر و کلا عزیز تر شدی... تو تلویزیون مراسم عزاداری حسینی و نشون میده می پرسی مامان شما تا حالا کربلا رفتی؟... جدیدا تیکه کلامت عزیزمه، مثلا به محض دیدن زهرا کوچولو یا دیدن عکسش می گی عزیزم، یا دستم که سوخته بودمی گفتی عزیزم خوب میشی حتی می بوسیدیش که زودتر خوب شه حتی بهم اعتماد بیشتری می دادی که مامان فکر کنم امروز بهتر و داره خوب میشه...گیر دادی داداش و خواهر میخوای، منم گفتم که زهرا و حورا خواهراتن و محمدصالح داداشی، می گی به بابا پس یه داداش دیگه بیار بشه دوتا دوتا ... محرم امسال هم با همدیگه گذروندیم و ایشاالله خدا قبول کنه... علامت ستاره زدی روی دستت می گم چیه می گی علامت زدم که یادت نره برام لوازم التحریر مهد و بگیری، وقتی خرید کردیم هم از مغازه بیرون اومدی گفتی چه کیفی داد، شبش هم وسایل و بالای سرت گذاشتی و خوابیدی... گیر داده بودی ماسک مرد عنکبوتی و میخوای، یکی از نمایشگاه کتاب گرفته بودم که شکوندیش، شبی که از دیدن محمدصالح از قزونی برمیگشتیم خدا رو شکر از برادر دایی وحید که مغازه اسباب بازی فروشی داره تونستیم بگیریم که چقدر باعث خوشحالیت شد، قربونت برم که با یه چیز کوچیک دنیای به این بزرگی پر از شادی برای خودت ترسیم می کنی... جدیدا شخصیت کارتونها رو حین دیدن کارتون با من تقسیم می کنی و مثلا اصرار داری که مامان شما هم میگ میگ باش چون گرگه شکست میخوره، ولی من همچنان مصرم که میگ میگ شما و گرگه من، تام من و جری شما و ...مهدی که نوشتم دو ساعته، اسم مربیت خانوم رحمتی،خوبه ولی اگه شرایطم کامل اکی شه دوست دارم مهد دوستم صمیمه بنویسمت... جدیدا خوابهایی که می بینی و با جزییات برام تعریف می کنی، یه بار بیدار شدی گفتی خواب دیدی مهدی داداشته و خودت کوچولو شدی... می پرسی مامان شغل غذا تعارف کردن راحته؟ منظورت گارسونه، می خوای جای عکاس این شغلو داشته باشی؟...آرزو داری بزرگ بشی، بیست ساله، برای من یه ماشین سفید بزرگ بخری، من و دعوت کنی خونت، و کلا بیست سالگیت برات یه آرزو و آرمانه... دوروز پیش خواب دیده بودی که سوار رنگین کمونی و روش سرسره بازی می کنی و از پله ها بالا میری،میگم رنگین کمونش چندتا رنگ داشت، می گی همه ی رنگهای مداد رنگی و برآورده میکرد... دیروز هم خواب دیدی که برنامه کلش که بهش می گی لول، نصب کردی تو تبلتت و همه ی بازیهات پاک شده...
ابوالفضل اینقدر دوست دارم همه ی زیباییهای دنیا رو تو دنیای کودکیت جا بدم، عزیزم اگه کم کاری می کنم برای کمبود وقتم هست... دلم میخواد سینما فیلم شاهزاده روم و ببرمت و یه پارک سرپوشیده هم ببرمت که ایشاالله تو این ده روز اینکار و انجام بدم... عزیزم اگه کمی از نق نق زدنات کم بشه خیلی خیلی عالی میشه و گاهی هم اذیت های آگاهانه می کنی که بیشتر از سر هیجانه که امیدوارم کم بشه و من صبورتر بشم... در کل پسر عاقل و باهوش و دلسوزی هستی... با اومدنت به اتحادیه مامان ندا قبول شد و الان دارم مراحل آخری مجوز و می گیرم... چند تا از عکسای نازت هم برات می زارم...










شعر مامان جون، نوه ی اولم پسره نوه ی آخرم پسره، دو تا وسطی ها دخترن، دخترا نگهبان میخوان دخترا محافظ دارن... تو هم نگهبانی می کنی از زهرا...

آخرین عکسی که از محمدصالح داریم، فردا هم میریم دیدنش...


اولین خمیربازی تو مهد

لاک پشت

کفش دوزک و خارپشت




اولین کاردستی تومهد

اولین دفتر مهد

اولین کیف مهد که عمه فهیمه برات گرفته بود

حورا و ابوالفضل


ابوالفضل و محرم94






جز معدود دفعاتی که به ساختن پازل علاقه نشون دادی


اولین دیدار ابوالفضل و محمدصالح

و اینهم ماسک عنکبوتی و رضایت در چهره


پسر عزیز من 

